|
|
|
|
|
اگر در خواب دیدی درس تاریخ به زودی میخوری شش تا جگر سیخ
اگر آمد کمی انشا به خوابت به زودی گم میشود کیف و کتابت اگر در خواب دیدی یک عدد مار بدان که عقلت از کله پریده اگر در خواب تو آمد مورچه ای هرگز نخواهی خورد کله پاچه ای اگر که خواب رنگی ببینی ز شاعر بود خیری نبینی |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آدرس وب جدید و زیبای خودم:
www.ali-minevisad.blogfa.com |
||
|
|
|
|
|
نام رسمی کشور : جمهوری اسلامی ایران پایتخت : تهران زبان رسمی : فارسی نوع حکومت : جمهوری اسلامی مذهب : اکثرا شیعه واحد پول : ریال عضویت : : سازمان ملل متحد سران کشورهای اسلامی,کشورهای صادر کننده نفت (اوپک) جمعیت : 69,018,924 نفر (July 2004 est.) روز استقلال : شهرهای عمده : : تبریز, رشت ,ارومیه ,ساری, گرگان, مشهد, اصفهان, یزد, کاشان, اراک ,همدان, شیراز کرمان اهواز, سنندج ,کرمانشاه، قم... امید طول عمر : 65سال رشد سالانه جمعیت : 1.07% درصد (July 2004 est.) نژاد : مساحت : 1,648,195کیلومتر مربع خط ساحلی : 2440کیلومتر مختصات جغرافیایی : 32 درجه شمالی و 53 درجه شرقی سایت: موسسه تبیان |
||
|
|
|
|
|
چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛ سیمین بهبهانی |
||
|
|
|
|
|
برای دیدن کامل متن، ادامه مطلب رو کلیک کنید. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
کفش طلخک را دزدیده بودند و به حیاط یک کلیسا انداخته بودند. طلخک میگفت: «سبحان الله من خودم مسلمانم؛ اما کفشم مسیحی شده است!». یادگار عبید زاکانی |
||
|
|
|
|
|
ماندن را زیر آن آتش شدید جایز ندانست. خمپاره و تیر و توب بود که میآمد. وقتی دید چند ماشین دیگر هم فرمان چرخانده و پشت به دشمن، رو به میهن، تخته گاز میروند، دور زد و پا از روی پدال گاز برنداشت. آتش هر لحظه سنگینتر میشد. پشت سر ماشینهای دیگر به دژبانی جاده رسید. دژبان رفت جلوی اولین ماشین و پرسید: «اخوی کجا انشاءالله؟».راننده ی اولی گفت: «شهید میبرم!». راه باز شد و اولی فلنگ را بست. ماشین دوم جلو رفت.
-کجا؟ -مجروح دارم داداش! راه باز شد. ماشین دوم هم گرد و خاک کرد و رفت. نوبت ماشین دوستمان شد که صحبتها را شنیده و دنبال راه فراری بود و حسابی دستپاچه شده بود. دژبان پرسید: «شما کجا به امید خدا؟». راننده دنده چاق کرد و گفت: «من مفقودالاثر میبرم» و گاز داد. لحظه ای بعد دژبان به خود آمد و در حالی که به ماشین سومی که انگار پرواز میکرد نگاه میکرد زد زیر خنده. |
||
|
|
|
|
|
نام: محمود(محمود خان)/ نام خانوادگی: حسابی(میرزا حسابی – مصباح السلطان)/ متولد: تهران، بازارچه قوامالدوله، میدان شاپور(وحدت اسلامی)/ نام پدر: عباس/ لقب پدر: معز السلطنه/ محل تولد پدر: تفرش/ نام مادر: گوهرشاد/ نام خانوادگی مادر: حسابی/ لقب مادر: مدحت السلطنه/ محل تولد مادر: تفرش/ نام پدربزرگ: علی/ لقب اول و دوم پدربزرگ: لقب اول، معز السلطان و لقب دوم، حاج یمین الملک/ محل تولد پدربزرگ: تفرش/ نام مادربزرگ: حاجیه طوبی خانم/ محل تولد مادربزرگ: تفرش/ اجداد مادری: میرزا عیسی وزیر و میرزا محمد حسین وزیر/ نام همسر: صدیقه حایری/ تاریخ ازدواج: 1322/ نام فرزندان: نام ایرج، سال تولد 1329 و نام انوشه، سال تولد 1330/ نوادگان: پریشاد و پارسا.
|
||
|
|
|
|
|
چشم باز کرد، خودش را روی تخت بیمارستان دید. همه چیز سفید و تمیز بود. بدنش کرخت بود و چشماش هنوز خوب نمیدید. فکری شد که شهید شده و حالا در بهشت است و هنوز حالش سر جا نیامده تا بلند نشود و تو دار و درختها شلنگ تخته بزند و میوههای بهشتی بلمباند و تو قصرهای طلا و زمردین منزل کند. پرستاری که به اتاق آمده بود متوجه او شد. آمد بالا سرش. سرنگ در دست راستش بود. مجروح با دیدن پرستار، اول چشم تنگ کرد و بعد با صدای خفه گفت: «تو حوری هستی؟». پرستار که خوش به حالش شده بود خیلی زیباست و هم احتمال میداد طرف موجی است و به حال خودش نیست ریزخندهای کرد و گفت: «بله، من حوریام!». مجروح با تعجب گفت: «پس چرا ایقدر زشتی؟». پرستار ترش کرد و سوزن سرنگ را بیهوا در باسن مبارک مجروح فرو کرد و نعره جانانه مجروح در بیمارستان پیچید. |
||
|
|
|
|
|
******~~~~~~~~$$$$ ~~~~~~~~$$$~~~~.$$ ~~~~~~~~~$$$$$$$$ $$~~~~$$~~~~$$~~~~$$$ $$$~~~~$$$$$$"~~-.$$ |
||
|
|
|
|
|
حدیث امام علی(ع):هر کس در مقابل دشمن بردبار باشد بر او پیروز می شود. |
||
|
|
|
|
حلالت نمی کنم !
حلالت نمی کنم چون حقم را ضایع کرده ای . |
||
|
|
|
|
|
حکایت شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود. چوب های سقف آن بسیار صدا می کرد. صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش کند. او پاسخ داد: چوب های سقف، ذکر خداوند می کنند. گفت: نیک است اما می ترسم که این ذکر به سجود بینجامد. |
||
|
|
|
|
|
احترام اسب به امام هارون بن موسی گوید: در بیابانی همراه امام رضا(ع) بودم،ناگهان اسبش شیهه کشید، امام افسارش را انداخت، اسب از آنجا دور شد و در مکانی دور از آنجا، ادرار کرد و برگشت، امام رضا(ع) به من نگاه کرد و فرمود: «به حضرت داوود(ع) (از طرف خدا) آن قدر از موهبت های الهی داده شده که، به محمد و آل او بیشتر از آن داده شد». |
||